نیومدی ... !؟
بگید که چشماش به در بود
نیومدی سراغش
بگید به یاد تو بود
نیومدی سراغش
بگید که تک پرت بود
نیومدی سراغش
بگید که عاشقت مرد
دیگه نیا سراغش
بگید که چشماش به در بود
نیومدی سراغش
بگید به یاد تو بود
نیومدی سراغش
بگید که تک پرت بود
نیومدی سراغش
بگید که عاشقت مرد
دیگه نیا سراغش
ما ه من ، غصه چرا ؟!
آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد ...
یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت !

يادته گفتي كه من نيازتم بعد اون خدا منم نمازتم؟
يادته گفتي تو اين دنياي غم من و داري و نداري هيچي كم؟
يادته گفتي نفس شدم برات نفست بره ميري پيشه خدات؟
يادته گفتي چشام مرحم توست بستن چشام شروع غم توست؟
حالا فرياد ميزنم من اي خدا توي دنياي پر از رنگ و ريا
من كه رفتم ديگه نيستم پيش تو از نگاه و زخمه ها و نيش تو
همه حرفات واژه بازي بود و بس من كه رفتم تو هنوز داري نفس
تو نه مردي نه دل آزرده شدي ميگه خنده هات كه آزاده شدي؟
چشام و بستم و تو مي خنديدي مرحمي نداشتي و نرنجيدي
من نه يه عشق و نه یک نفس بودم من يه بازيچه و يك هوس بودم

يادت هست
نيمكت چوبي پارك
يادت هست پرسيدي چاي يا بستني
ومن در چشمانم التماس موج مي زد
التماس ماندنت
كه تو نخواندي
كتاب دلي را كه به تمام زبان دنيا ترجمه شده بود
امروز بهار آمده
و تو نيستي
و من لبريز ترانه ي آمدنت نشسته ام
مي دانم نمي آيي
مي دانم در پاييز زندگيت خزاني دور گشته اي
ديروز كه رفتي
من در استمرار ماندنت نشستم
و امروز اگر نيايي
در التزام نيامدنت خواهم گريست...

بزن نی زن که بس دلگیرم امشب
خدا داند ز غم می میرم امشب
به جان امد دلم زین زندگانی
فغان از جور و از بی همزبانی
**********
بزن نی زن از این نالانترم کن
بزن اتش به دل خاکسترم کن
به دل دارد این نغمه اشنایی
که چون نی سوزم از درد جدایئ
**********
بزن نی زن که دلتنگ از زمانم
بزن نی زن که رسوای جهانم
از این مطربا غمگین ترم کن
مرا اتش زن و خاکسترم کن
**********
بزن نی زن که با من همنوایی
تو هم می سوزی و هم درد مایی
تو هستی گریه هایم را بهانه
بخوان بار دگر از غم ترانه
**********
کتاب درد و غم در سینه دارم
به خاک این دفتر غم می سپارم
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه٬تن خسته میکشم آه...کزین حصار دل آزار خسته ام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
تنها و دل گرفته و بیزارو بی امید از حال من مپرس که بسیار خسته ام
خسته ام...
خسته از این هوای تاریک و بارانی از این دلتنگی و درد و پریشانی
خسته ام ا ز این قلبهای بی احساس از این گونه های خیس و التماس
خسته ام از این روزهای تنهائی از این بیهوده امیدها به نور و رهائی
خسته ام از این حرفهای بی پایان از این قلب نا امید و همیشه نالان
خسته ام از این عشقهای پوشالی از به ظاهر مردان پوچ و تو خالی
خسته ام از تیک تیک ساعت دیوار از ناله های درد دل همیشه بیمار
خسته ام از این آدمک های زشت و بی قلب از این دنیای بی رنگی و زمستون
کاش میشد آسمان را دوباره رنگ کنیم
خسته ام از این باغهای بی گل و بی رنگ و بی برگ
کاش میشد که دیگر حرفی برای گفتن نداشت
خسته ام از این شعرهای بی پایا ن و بی وزن

این روزها حال من دیدنیست
تو نیستی تا ببینی،
اما
حال من توی این شب بلند پاییزی
شنیدنیست
غمم از وحشت پوسيدن نيست
غم من غربت تنها يي هاست
---
كسي با سكوتش
مرا تا بيابان بي انتهاي جنون برد
كسي با نگاهش
مرا تا درندشت درياي خون برد
مرا باز گردان
مرا اي به پايان رسانيده
آغاز گردان....

فرق من و تو: گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم. گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم. گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم. گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري. گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم. گفتي ... ، گفتم... . حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟ نه! فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو ![]()
شايد آن روز كه سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد كرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس زندگي اجبارست
هیچ کس اشکی برای ما نریخت ... هر که با ما بود از ما می گریخت ... چند روزی ست حالم دیدنیست... حال من از این و آن پرسیدنیست... گاه بر روی زمین زل می زنم... گاه بر حافظ تفاءل می زنم... حافظ دیوانه فالم را گرفت... یک غزل آمد که حالم را گرفت: ... ما زیاران چشم یاری داشتیم... خود غلط بود آنچه می پنداشتیم ![]()
دیدی ای غمگین تر از من
بعد از آن دیر آشنایی
آمدی خواندی برایم
قصه ی تلخ جدایی
مانده ام سر در گریبان
بی تو در شب های غمگین
بی تو باشد همدم من
یاد پیمان های دیرین
آن گل سرخی که دادی
در سکوت خانه پژمرد
آتش عشق و محبت
در خزان سینه افسرد
کنون نشسته در نگاهم
تصویر پر غرور چشمت
یک دم نمی رود از یادم
چشمه های پر نور چشمت
آن گل سرخی که دادی
در سکوت خانه پژمرد

هيچ وقت دل به کسي نبند چون اين دنيا انقدر کوچيکه
که توش دو تا دل کنار هم جا نميشه...اگرهم دل بستي هيچوقت
ازش جدا نشو چون اين دنيا انقدر
بزرگه که ديگه پيداش نمي کني
ای کاش تو دنیا سه چیز وجود نداشت
عشق ،غرور،دروغ
تا انسان مجبور نباشد به خاطر عشق از روی غرور دروغ بگوید.

دلم گرفته است...
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده ي شب مي كشم
چراغ هاي رابطه تاريكند
چراغ هاي رابطه تاريكند...
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به مهماني گنجشك ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است!
اشک سردی تو چشاش بود
اون نمی خواست بره اما...
زنجیره اجبار به اش بود
می شنیدم هق هقش رو
که می گفت تا فردا بدرود
لحظه های تلخ بود اما
دل من منتظرش بود
به سلامت ای همه کس
می دونم که بر می گردی
میدونم دلت همین جاست
از دلم سفر نکردی
خیلی زود رفت لب جاده
اما من اونو می دیدم
خداحافظ گفتنش رو
خیلی روشن می شنیدم
چند قدم مونده به بودن
ذره ای نزدیک تر از من
سره وعوه مون نشستن
تشنه ی به تو رسیدن
بغض سردم نعره می زد
خداحافظ عشق رویااااااااا
می مونم تا بربگردی
روی نیمکت لب دریاااااااا
آفريدي؟ خداوند گفت:غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من که خوب مي
شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد
زندگی گفت که آخر چه بود حاصل من؟ عشق فرمود تا چه گوید دل من ,عقل نالید کجا حل شود مشکل من , مرگ خندید در خانه ی ویرانه ی من.
تا آخره عمرت اگه تنها باشی پیشت نمیاد
خودش میگفت یه روز خاطره هاتو میبره از یاد
آخه دل من دل ساده ی من
تا کی میخوایی خیره بمونی به عکس روی دیوار
اخه دل من دل دیوونه ی من دیدی اونم تنهات گذاشت بعد یه عمر آذگار
دیدی اونم تنهات گذاشت رفت
دیگه نمیاد دیگه پیشت نمیاد
از اون چی برات موند به جز یه قاب عکس روی دیوار
اخه دله من دل دیوونه ی من ...


نگفتي تو چه شاهي
نگفتي از جدايي
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا آن را تجربه کرده ام ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ... تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد!!!

نيست ياری تا بگويم راز خويش
ناله پنهان كرده ام در ساز خويش
چنگ اندوهم، خدا را، زخمه ای
زخمه ای، تا بركشم آواز خويش
بر لبانم قفل خاموشي زدم
با كليدی آشنا بازش كنيد
كودك دل رنجه دست جفاست
با سر انگشت وفا نازش كنيد
پر كن اين پيمانه را ای هم نفس
پر كن اين پيمانه را از خون او
مست مستم كن چنان كز شور می
بازگويم قصه افسون او
رنگ چشمش را چه می پرسی ز من
رنگ چشمش كی مرا پابند كرد
آتشی كز ديدگانش سركشيد
اين دل ديوانه را دربند كرد
از لبانش كی نشان دارم به جان
جز شرار بوسه های دلنشين
بر تنم كی مانده از او يادگار
جز فشار بازوان آهنين
من چه مي دانم سر انگشتش چه كرد
در ميان خرمن گيسوی من
آنقدر دانم كه اين آشفتگی
زان سبب افتاده اندر موی من
آتشی شد بر دل و جانم گرفت
راهزن شد راه ايمانم گرفت
رفته بود از دست من دامان صبر
چون ز پا افتادم آسانم گرفت
گم شدم در پهنه صحرای عشق
در شبی چون چهره بختم سياه
ناگهان بی آنكه بتوانم گريخت
بر سرم باريد باران گناه
مست بودم، مست عشق و مست ناز
مردی آمد قلب سنگم را ربود
بسكه رنجم داد و لذت دادمش
ترك او كردم، چه می دانم كه بود
مستيم از سر پريد، ای همنفس
بار ديگر پر كن اين پيمانه را
خون بده، خون دل آن خود پرست
تا بپايان آرم اين افسانه را